تبليغاتX
هوالحی

مدت‌ها پيش از نسبت عشق و اختيار نوشته بودم. عشق را ترک و سلب اختيار می‌دانند، حداقل اين چيزی است که عارفان ما به ما آموخته‌اند. اما عشق، از معرفت بر می‌خيزد. تا دانشی نداشته باشی، عشق ديرپا و عميقی پديد نمی‌آيد:‌ اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست؟ عشق تنها بی‌قراری و ناآرامی نيست. عشق همين بی‌تابی‌های محض نيست. چيزی فراتر و بالاتر از اين‌ها هست. وقتی عشق در وجود آدمی تصرف نکند و او را عوض نکند، اصلاً عشقی در وجودش رخنه نکرده است؛ هر چه بوده تظاهر بوده است و بس. آری، کار عشق بر هم زدن توازن است. اما چه توازنی؟ اگر عشق را بسيار متعالی و آسمانی بدانيم، همان عشق به ما می‌گويد که بايد يکسره عشقی پاک‌بازانه داشته باشيم. همان عشق به ما خواهد گفت «که محب صادق آن است که پاک‌باز باشد». همين عشق ممکن است چندان آسمانی و شايد افلاطونی شود که ديگر دست تن بدان نرسد. اين نگاه به عشق، که آن را تنها برای خدا ببيند، البته توازن را بر هم می‌زند و می‌گويد که عشق به خاک و خاکيان نمی‌پايد و بايد از آن دل بريد. اما وقتی می‌گويم توازن، مقصودم اين است که عشق زمينی هم در کنار عشق آسمانی جايی نيکو دارد. من از عشق در کنار سلوک حرف زده بودم و باور دارم که عشق مرکب تيزپايی است برای سلوک، خواه از جنس آسمانی‌اش باشد يا از نوع زمينی‌اش.

پيچيدگی ماجرا در اين است که آدمی وقتی به ابعاد وجودی‌اش توجه کند و به قول اقبال در پی ادراک مقام خودی باشد، بيخودی در تقابل با آن خواهد نشست. فکر می‌کنم اقبال لاهوری به رساترين وجهی چيزی را که می‌خواهم بگويم بيان کرده است. جاويد نامه، اسرار خودی و رموز بيخودی او، تصويری کامل از آن‌چه منظور من است به دست می‌دهد. اما عشق چنان که می‌تواند آدمی را با خود آشنا کند، وقتی بی‌تعليم معلمی وجود آدمی را در دست بگيرد، چه بسا او را گمراه هم بکند:‌ ظلمات است بترس از خطر گمراهی! راه عشق هم، مانند راه سلوک و تهذيب نفس زاهدانه، دشواری‌ها و فراز و نشيب‌هايی دارد که «بيفتد آن‌که در اين راه با شتاب رود»! تمام حرف من بر سر معرفت نفس است و شناختن خويشتن دشوار است. نه تنها عشق، که حتی زهد و عبادت هم بدون تعليم، بدون ارشاد و دستگيری راهنمايی آگاه، آن نتيجه‌ای را که بايد بدهد نخواهد بخشيد. اين چيزی است که من آزموده‌ام. شايد ريشه‌های تعليمی‌گرايی من کهن‌تر از اين‌ها باشد، اما اگر به تعاليم همان عارفانی که ميراث بزرگی از درس‌های عاشقانه برای ما باقی گذاشته‌اند نگاه کنيم، می‌بينيم که بدون مراقبت و رعايت بعضی چيزها نمی‌توان چندان که بايد از عشق بهره‌مند شد. بالاخره ما می‌خواهيم از عشق سودی ببريم و جانی فربه کنيم. نمی‌خواهيم به اين اکتفا کنيم که آری ما هم عشق را چشيده‌ايم! مگر قرار است با آن ژست بگيريم؟ عشق شيرين است و روح‌نواز، اما دشوار است و طاقت‌سوز. آه سحر می‌خواهد و ناله‌ی شب. نمی‌توان تن‌آسايی کرد و غفلت و باز هم توقع رسيدن به گوهری ارزشمند را داشت. می‌توان بی‌شمار نکته و حکمت و بيت نوشت که هر حرف‌اش اشاراتی و هدايتی داشته باشد. کافی است يک بار مثنوی را تورق کنيم، يا منطق‌الطير را، يا تذکرة الاوليا را و يا اسرار التوحيد را.

خلاصه‌ی چيزی که من می‌فهمم اين است: عشق، و معرفت نفس و تزکيه‌ی اخلاق و تهذيب باطن، تجربه می‌خواهد و تعليم و تکرار و ارشاد. هم مجاهدت زاهدانه داريم و هم جهاد عاشقانه. مردم فکر کرده‌اند همين که گفتند ايمان آورده‌ايم رهاشان خواهيم کرد و فتنه و امتحانی نخواهند داشت؟ (آيه‌ی قرآن است). عشق هم فتنه و امتحان دارد. برای امتحان بايد درس آموخت و تجربه کرد. عشق شاگردی می‌خواهد:
عشقت کند هر آن‌چه ببايد، تو صبر کن / شاگرد باش، عشق تو را خود بس اوستاد.

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در جمعه بیست و سوم بهمن 1383 و ساعت 2:14 |

بِسًمِ اللهِ الرحمنِ الرحيم

رَبِّ‌الْشرَحْ لي صَدْري. وَ يّسِّرْلي اَمْري. وَالْلُلْ عُقْدَةً مِنّ لِساني. يَفْقَهُوا قَوْلي

 

    همانطور كه مي‌دانيد علم ما كافي نيست و نمي‌تواند كه خدا را و ماوراءالطبيعه را و روح را دريابد، در اين شكي نيست كه حدود و محدوديت علم اجازه نمي‌دهد كه اشياء ماوراء علم در حيطه تجربه درآيد، بنابراين راه ديگري لازم است. براي رسيدن به اين اصول ما از انسان شروع مي‌كنيم، مي‌گوئيم كه انسان خليفه خداست در زمين، تجلي خداست بر روي اين آب و خاك و بنابراين اگر انسان را بشناسيم و قدرت او را و حدود او را تشخيص دهيم چه بسا كه قادر خواهيم بود حقايقي را درباره روح و خدا و ماوراءالطبيعه نيز درك كنيم. بنابراين روش و برخورد ما در اين جهت است كه سعي كنيم انسنا را بشناسيم و با تجاربي كه با زندگي روزمره اين انسان سرو كار دارد با اين حقايق برسيم.

    براي شناخت اين انسان ابتدا يك تئوري و نظريه براي دوستان مطرح مي‌كنم و بعد سعي مي‌كنم كه اين نظريه را با تجربه اثبات كنم، بنابراين چيزي را كه بيان مي‌كنم يك زيربنا و اساس براي بحث فلسفي ما در آينده خواهد بود و آن در رابطه با شناخت انسان است.

در شناخت انسان سه قسمت مهم و متمايز تشخيص مي‌دهيم: اول جسم، دوم نفس و سوم روح. در اكثر بحث‌هاي فلسفي كه عده زيادي مطرح مي‌كنند انسان را به دو عامل تقسيم مي‌كنند، مي‌گويند قسمت مادي و قسمت معنوي يا قسمت مادي و قسمت روحي. ولي در اين تجزيه و تحليلي كه هم‌اكنون مطرح مي‌كنم مي‌بينيم كه انسان به سه جزء نقسيم مي‌شود و نفس و روح باهم اختلاف كلي دارند، يك حقيقت نيستند، دو حقيقت هستند كه سعي مي‌كنم در اين بحث اين موضوع را براي شما روشن كنم، حتي در لغت فرانسه و انگليسي هم بين نفس و روح اختلافي وجود دارد، روح را به انگليسي «اسپريت»Spirit  و نفس را «سل» Soul مي‌گوئيم.

 

   در قرآن هم اگر دقتي كنيم اختلاف فاحشي بين نفس و روح وجود دارد. مي‌بينيم كه نفس يك واعقيتي است كه مفرد و جمع آن بكار رفته است، نفس، نفوس، انفس، درحاليكه روح در قرآن هميشه بطور مفرد ذكر مي‌شود. ارواح ديده نمي‌شوند، درست است كه در لغت ما ارواح را بكار مي‌بريم ولي در لغت قرآن «روح» فقط مفرد بكار برده شده است. «قٌلِ‌الْرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّي، وَ ما اُتيتُمْ مِنَ‌الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً».

    يكي از بحث‌هاي مفصل و مفيدي كه شايد امشب بتوانم تمام كنم درباره نفس خواهد بود كه نشان مي‌دهد اين نفس در تغيير و تحول است و تكامل پيدا مي‌كند «اِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُوا ما بِقَومٍ حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ» و يا «كلُ نَفْسٍ ذائِقَةٌ الْموت». اين نفس است كه تمام اين تكامل و تغيير و تحولات در آن بوجود مي‌آيد. اما مروح هر كجا كه مي‌آيد مفرد است و امر خداست «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُّوحي» همين، (روح خود را در او دميدم). حدود بيست مورد روح در قرآن آمده و همه به اين صورت كه امريست از خدا، تجلي است از خدا و بس. يعني روح اشتباه نمي‌كند، بيراهه نمي‌رود. روح، پيغمبر درون آدمي است و آن تجلي خدا كه در هر انساني وجود دارد در اين روح گذاشته شده است. در حالتي كه نفس ما از مراحل بسيار پائين شروع مي‌شود تا مراحل بالا بسوي تكامل مي‌رود.

    آن آدم لجني كه عموماً ذكر مي‌كند در همين نفس گذاشته شده نه در روح، اين نفس است كه از مراحل ابتدايي و پائين شورع مي‌كند و تا درجات خدايي بالا مي‌رود، تا بجايي مي‌رسد كه جز خدا نمي‌بيند. بنابراين، اين نقسيم‌بندي را كه براي شما بيان كردم مي‌بينيد يك نقسيم‌بندي جديدي است كه كمي با نفسير و تعبيري كه اثر گويندگان و نويسندگان مي‌كنند تفاوت دارد و علت آن را بعداً شرح مي‌دهم.

    جسم براي ما واضح است، جسمي است كه اين بدن ما، اين فيزيولوژي و بيولوژي ما از اين جسم تشكيل مي‌شود. يعني جسم از بيولوژي و فيزيولوژي تركيب مي‌شود و آن چيزيست كه  علم ما و تجربه ما و فيزيك و شيمي و غيره درباره اين جسم گفتگو مي‌كند، آنچه سخن مي‌گويد علم است، تجزيه‌ها و تحليل‌ها و شناختي كه از اين انسان بوجود مي‌آيد همه شناخت و تجربه علمي است.

    اما قسمت دوم، نفس كه به لغت انگليسي آن را سل Soul اسم‌گذتري مي‌كنند از مجموعه احساسات، اكتسابات، تمايلات و آن چيزي را كه با احساس آدمي، با شخصيت آدمي سروكار دارد تشكيل يافته است، و بطوركلي از اين قسمت دوم شخصيت آدمي نتيجه مي‌شود، يعني انسان‌ها در روح باهم مشترك‌اند. اگر روح تجلي خداست امر من الله و در انسان‌ها يكسان است آنچه انسان‌ها را از هم متمايز مي‌كند قضيه نفس است، كه تمام اكتسابات و تمايلات و اراده و خواسته‌ها و غيره در قسمت نفس مجتمع مي‌شود و شخصيت انسان را مي‌سازد، كه گذشته آدمي و تجارب آدمي و خوبي‌ها و بدي‌ها و همه‌چيز در داخل اين نفس ذخيره مي‌شود، و آن چيزي كه در روز قيامت انسان را با آن مي‌سنجند نفس است نه روح. يعني خوبي‌ها و بدي‌ها و گناهان و غيره در اين نفس ذخيره مي‌شود و بنابراين با شناخت اين نفس است كه آدمي را در محكمه عدل الهي حاضر مي‌كنند و او را مس‌سنجند. روح، پيغمبر درون است و پاك و مجرد، بنابراين روح پاك و مجرد و خلاصه تجلي خداست، خليه خداست، نماينده خداست در انسان.

 

وحي

    اين مطلبي را كه الان براي شما بيان كردم از نظر فلسفي مي‌گوئيم الهام، يعني رابطه اشراقي بين اين انسان و خدا، بين اين انسان و روح مرحله بالاتري وجود دارد كه آن را حي مي‌گوئيم، كه وحي مختص پيامبران است و وحي اين ارتباط از بالاست به پائين، يعني اين خداست كه با بشر ارتباط پيدا مي‌كند. الهام وقتي است كه آدمي از پائين خودش را آماده مي‌كند كه با خدا رابطه برقرار كند و اخبار را بگيرد، در حالي كه در قضيّه وحي اين خداست كه مي‌خواهد با اين انسان‌ها رابطه برقرار كند، بنابراين اطلاعات از بالا به پائين مي‌آيد و بر اين انسان نازل مي‌شود.

    چون در مرحله وحي اين خدا است كه مي‌خواهد اطلاعتش را بفرستد، اين اطلاعات مطلق و صددرصد صحيح و كامل خواهد بود، در حالي كه آن هنگامي كه آدمي مي‌خواهد از پائين به بالا اتصال برقرار كند برحسب ظرفيت او و شخصيت او تغيير پيدا مي‌كند. اگر شخصيت ضعيف باشد ممكن است يك گوشه‌اي از حقيقت را بفهمد، يك مقدار كم و ناچيزي را. هرچه شخصيت بالاتر مي‌رود قادر خواهد بود كه حقيقت بالاتري را درك كند.

    در مورد الهام يا اشراق عادتاً مثالي مي‌زنند و مي‌گويند كه در اين عالم وجود گاهگاهي يك جرقه‌اي مي‌زند، يك برقي مي‌زند و اين برق عالم را روشن مي‌كند و انسان در آن لحظه روشني فرض كنيد كه يك اجسامي را يا يك حقايقي را مي‌بيند ولي در يك لحظه بسيار كوتاه. بنابراين علم اين انسان در حالت الهام و اشراق كامل و مطلق نيست، اما در حالت وحي كه خداي بزرگ اراده مي‌كند كه اين رابطه روحي را برقرار سازد اين ارتباط كامل و مطلق خواهد بود، بنابراين جزئيات امر حتي كلمات و حروف بطور تحقيق و يقين براي اين انسان روشن كننده است.

    اين بحث بسيار مفصل و دقيق و زيبائي است كه من سعي كرده‌ام در اين فاصله كوتاه براي شما خلاصه كنم، و تقريباً بهترين راه توجيه بطور ملموس و تجربي و علمي براي پذيرش عالم غيب و روح است، و همينطور كه مي‌دانيد كسي كه روح را پذيرفت و عالم غيب را پذيرفت يعني خداي را پذيرفته است.

والسلام عليكم و رحمة‌الله و بركاته

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383 و ساعت 12:54 |

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

من اعتقاد دارم كه خداي بزگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.

انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان طوفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان طوفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.

خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در شنبه دهم بهمن 1383 و ساعت 3:13 |


Powered By
BLOGFA.COM


>