تبليغاتX
هوالحی
vahid

 نوروزتان پیروز

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در یکشنبه سی ام اسفند 1383 و ساعت 9:38 |

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان طوفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان طوفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.

خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در شنبه بیست و دوم اسفند 1383 و ساعت 7:12 |
در يادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گريزگاهی است برای رهايی از خود. اين قدح عشق نيست، شايد مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پيش نيايد: ‌آری عشق اسطرلاب اسرار خداست. در اين بحثی نيست. برای من که با تعاليم عارفان زندگی کرده‌ام، قطعاً جايگاه بلندی دارد. اما عشق را که همواره نبايد از بالا نگريست. وقتی بخواهيم آسمانی و لاهوتی‌اش ببينيم البته حرف برای گفتن زياد است و آخر الأمر بر می‌گرديم به آموزه‌های عارفان. اما تجربه‌ی عشق برای کسی که عمرش را پای مباحث تئوريک و صوفيانه نگذاشته است، چگونه تجلی پیدا می‌کند؟ برای يک آدم عادی عشق چی‌ست؟

هوالحی

هفته اوّل اسفند 1383
هفته چهارم بهمن 1383
هفته سوم بهمن 1383
هفته دوم بهمن 1383
 به امید حق

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در جمعه چهاردهم اسفند 1383 و ساعت 3:50 |

 

 

کشف‌های سلوک

آدم‌ها وقتی بخواهند تعادلی ميان جهان تن، و دنيای‌ جان‌شان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راه‌های مختلفی را می‌آزمايند. بار هستی سنگين است و طاقت‌فرسا. همه‌ی انسان‌ها با هر درجه‌ای از ظرفيت معنوی و روحانی که باشند، به شيوه‌های مختلف سعی می‌کنند خود را از اين بار برهانند. به قول مولوی:
تا دمی از شر هستی وا رهند / ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند!

عاشق شدن، شايد راحت‌ترين و مهم‌ترين کليدی است که آدميان هم با آن راه شناخت خود را پيدا می‌کنند و هم بار وجود را برای خود سبک‌تر می‌کنند. آدم عاشق، بخش بزرگی از وجود و هستی خود را در سايه‌ی معشوق می‌نهد و عملاً در مقام ترک اختيار است. از اين نگاه، عاشقی تيغی دو لبه است که هم ابزار معرفت نفس است و هم می‌تواند از سوی ديگر مانع حرکت آدمی شود! عشق ورزيدن با تمام اوصاف و کيفيات آن، چنان که من می‌شناسمش، کاری است دشوار و مرد افکن.

اما، شناختن زوايای روح آدمی تجربه می‌خواهد و سلوک دراز. آدم اگر عمر درازی را هم صرف شناختن اين جنبه‌ی رمزآلود و تو در توی وجود خود بکند، باز هم جاهايی باقی خواهد ماند دست نخورده که برای آدمی بکر و بديع خواهد بود. احياء العلوم غزالی کتابی است برای سلوک و معرفت نفس. نفس را عارفان ما اغلب چون اژدهايی توصیف کرده‌اند هزاران سر که شناختن حيله‌های آن کار آسانی نيست. نفس آدمی البته گذرگاه‌های خوبی هم دارد. هر چه باشد، اگر قايل به ديدی معنوی باشيم، اين نفس معبر رسيدن به مرتبه‌ای بالاتر در هستی است. تعابیر قرآنی فراوان‌اند و جای بحث آن‌ها اين‌جا نيست. اما اعتقاد و باور من اين است که شناختن نفس آدمی سلوک می‌خواهد و حرکت. اين دستور العمل‌ها را هم، از ديد من، تنها دين به آدميان می‌دهد. ساير علوم بشری، غايت و مقصدشان آباد ساختن اين‌جهان آدمی است و لذا توقع نبايد داشت که آن‌چه مربوط به جهانی ديگر است، و شايد مطلقاً مورد اعتنای علوم این‌جهانی نباشد، در چنته‌ی آن يافت شود. سلوک هم نظم و انضباط فکری و روحی می‌خواهد و هم تکرار و التزام.

بيهوده نيست که در تعاليم دينی و عرفانی، معرفت نفس جايگاه مهمی دارد. به اعتقاد من تا زمانی که ما از برقراری اين توازن ميان تن و جان غفلت می‌کنيم، رنج‌های ما روی پايان ندارند. اگر کليد مطمئنی برای سعادت و خوشبختی وجود داشته باشد، قطعاً از راه درون است. حساب تصادفات و بخت و اقبال از اراده و اختيار ما خارج است، اما راه سلوک باطنی و معرفت نفس چيزی نيست که بتوان آن را حواله به تقدير کرد. نمی‌توانيم در کار جان خود اهمال کنيم و بعد بگوييم تقدير چنين بود. هر جا که دست آدمی را ببندند، نمی‌توانند روح و جان او را از او سلب کنند. تربيت کردن نفس آدمی، تکليف خود اوست، در هر مقامی که باشد و با هر پيشينه‌ای. درست است که شدت و ضعف و درجات متفاوتی برای افراد مختلف هست، اما وقتی خودم به خودم نگاه می‌کنم (و تمام اين‌ها را تکاليف خودم می‌دانم و بس)، نمی‌توانم عذری برای خود بياورم که چون در غرب زندگی می‌کنم، ديگر نياز به تأملات باطنی و تجربه‌ی معنوی ندارم. تکليف بزرگ آدمی، باز کردن همين عقده‌ی سختی است که به قول مولوی بر گلوی ماست. شايد بعدها فرصتی پيدا شود تا مفصل‌تر بنويسم از اين‌ها، اما اين‌ها را بايد شخصاً آزمود و چشيد تا اين غبار تن را ازچهره‌ی جان پاک کنيم. آن قدر وارد شدن به اين مباحث درد سر آفرين است که آدم از بيم سوء فهم، ترجيح می‌دهد خودش برای خودش در تنهايی و خلوت سلوک‌اش را بکند و نگويد که «چه کشف‌اش شد از اين سير و سلوک». هر چقدر تن جايگاه و ارزش دارد، جان هم دارد. اگر پذيرفتيم که جان، جهانی دارد بيکران و عمر جان جاويد است و عمر تن محدود و زوال‌پذير، ناگهان نگاه ما به عالم دستخوش تحول شگرفی می‌شود. تن‌انديشی وقتی بر جان‌انديشی غلبه کند و خورشيد جان در پس ابر تن نهان شود، طبعاً تمام همت آدمی مصروف آباد کردن همين تن می‌شود. بس است ديگر:
تک مران، در کش عنان، مستور به / هر کس از پندار خود مسرور به
اما:‌ هين روان کن، ای امام المتقين / اين خيال انديشگان را تا يقين. کاش فرصت می‌داشتم تا نگاهی دوباره از سر فراغت و تأمل به نهج‌البلاغه بيندازم و چنان که دوست دارم در آن غوطه‌ور شوم.

   این مطالب مربوط به من است و خود ضامن هرچه مینویسم هستم.

+ نوشته شده توسط وحید_زرکوب _مصباح در پنجشنبه ششم اسفند 1383 و ساعت 3:45 |


Powered By
BLOGFA.COM


>